مرور !

انگار حق با تو بود وقتی با عصبانیت و میون توهینات نوشتی : " این رابطه n وقت پیش تموم شده بود " ...

فروردین که داره تموم می شه ... اردیبهشتم که بره می شه خرداد ... می شه همون ماهی که من و تو رفتیم سفر ... فقط یکسال از قشنگترین روزامون داره می گذره !حالا من از صبح دارم فکر می کنم کی رابطمون تموم شده بود ؟ نکنه اون روزی بود که پدر منو به خاک می سپردن ؟ یا نکنه اون روزایی تموم شده بود که من داشتم از غصه ی مشکلات تو از پا درمی یومدم ... اگه رابطمون تموم شده بود سفر چرا رفتیم ؟

یه سئوال مهم تر هم هست ؟ رابطه ای اصلاً ‌شروع شده بود ؟ من اصلاً جایگاهی داشتم ؟ من اصلاً حقی داشتم ؟ من اصلاً دیده می شدم ؟ یا فقط یه استامینوفن بودم که از روی سادگی زیادم هروقت تو می خواستی پرواز می کردم به سمتت و باقی هیچی .... حتی اونقدر حقیقت وجودیم مات و بیرنگ بود که نباید دوستات هم منو می دیدن ...

پس من اصلاً‌ هیچوقت نبودم !!!

دکتر می گه وقتش شده که به چشم یه تجربه به این داستان نگاه کنی و برگردی به زندگی عادیت ...

اما مسئله اینجاست که روح مچاله شده ی من به راحتی با این داستان کنار نمی یاد ...این موضوع تبدیل به تجربه نمی شه ... یه جور کابوسه ... چطوری می شه با یه انسان اینطوری معامله کرد ؟ من از تمام این دنیای هفت رنگ ... رنگهای جعبه رنگم رو می شناختم و با دنیای ساده و به قول تو متفاوت و لمپن بار خودم زندگی می کردم ! توی هیچ کدوم از تابلوهای من رنگ خاکستری نبود ... تو منو خاکستری دیدی ... تو منو خاکستری کردی ... تو با من بد معامله ای کردی ...

چیزی که شروع نشده بود چطوری تموم شد ؟ واسه چی همسفرم شدی ؟ که یه عالمه برام خاطره بسازی و یک هفته بعد از سفر بگی ... ما n وفت پیش از هم جدا شده بودیم ؟

نمی بخشمت ! ... نمی تونم ببخشمت ... تاریخ بهم ثابت کرده آدمها حتی اگه خلاف جهت هم حرکت کنن یه جایی ... یه روزی با هم روبرو می شن ... من منتظر اون روزم ! اگه البته این درد و کابوس و هذیان ها بزارن تا اون وقت چیزی ازم بمونه ! من اونروز فقط ازت می خوام تو چشمهام نگاه کنی ... چشمهایی که همیشه باهات صادق بودن ! نمی دونی چقدر برام سخته وقتی می گم نمی بخشمت ! اما هر چی از 4 بهمن 89 به اینطرف رو دوره می کنم دلایلم برای نبخشیدنت بیشتر می شن !

می دونم سخت گرم کاراتی و تجارتت و آدمی که کنارته ... شک دارم ... یعنی الان که دیگه اصلاً نمی یام تو ذهنت ... عادت ندارم واسه آدما بد بخوام ... پس از خدا می خوام که تو کارو تجارت و عشقت موفق باشی !

 

پ.ن : گریه که می کنم دردم از ده به صد تبدیل می شه ... جاهایی هم که بایوبسی شده دردش نفس گیره ! امروز از صبح زیاد گریه کردم ... خسته ام ! اما باید از این کابوس می نوشتم ...

/ 0 نظر / 10 بازدید