توهم . زندگی . نفس !

" متاسفانه به رغم اینکه ظاهر دنیا به شکل حیرت انگیزی نو شده , اما ذات زندگی کهنه تر از قبل شده و انسان هنوز تنها , دلتنگ , غریب , بیگانه , گرفتار , درمانده , اسیر و نیازمند کمک است. و از همه بدتر , دیگر خیلی سخت عاشق می شود یا آرمانی می گیرد و در راه برآورده کردن نیازهای زندگی روزمره اش , تا حد فدا کردن خود جان می کند , آن انسان باشکوه ! "  (ایلیا فابیان)

این پاراگراف رو امروز توی یه کتاب خوندم , بارها خوندمش و نمونه های عینی اون رو توی ذهنم تصور کردم ... واقعیت محض زندگی امروز ما همینه ... برای رسیدن به چیزی که معلوم نیست چی هست و کی هست و چه کیفیت و کمیتی داره , تا چقدر باید بزرگ و با ارزش باشه (از نظر ما آدمها ) ... خودمون , زمانمون و زندگیمون رو تباه می کنیم !

در واقع روزهامون رو سپری می کنیم برای پیدا کردن جواب معادله ای که خودمون پیچیده ش می کنیم و خبر نداریم که زندگی فقط یه مجهول داره , اونم خودشه , یادمون می ره اغلب که زندگی رو باید زندگی کرد ... با امیدی واهی به آینده ای که اصلاَ معلوم نیست قراره بیاد تا می تونیم لحظه هامون رو نابود می کنیم و در آخر هیچی نمی مونه واسه مون جز حسرت !

من خودم یه لحظه نابود کنه ماهرم ! اما توی این ویران کردن ها چیزهای زیادی یاد گرفتم و حالا بیشتر قدر لحظه های ناب زندگیم رو می دونم . من عید از درد اشک تو چشمهام پر شده بود , اما تو جمع خواهر و برادر و خواهرزاده و شوهر خواهرم می نشستم و حکم بازی می کردم , همیشه هم من و خواهرم برنده می شدیم !

من برای نگه داشتن چیزهای باارزش زندگیم می جنگم و از این جنگیدن لذت می برم !

...

امروز کارم تو شرکت خیلی زیاد بود از 7 و نیم صبح تا 2 یه بند کار کردم ... بعد از اینکه سرم یه کم خلوت شد تازه گفتم " آخ , درد دارما ..."

...

دیروز به عکسای هند نگاه می کردم , به مامان گفتم یه چیزی بگم نه نمی گی , می خوام برم سفر . گفت الان سمت شیراز خوبه . گفتم : نه از اون سفرهایی که یه کم زیادی دورن ! با قاطعیت تمام گفت : نه ! حرفشم نزن . جواب نمونه برداریت رو اول می گیری , بعد با صلاحدید دکتر معالجه ت شروع می شه , حالا یا عمل جراحی یا دارو . تازه اگه بخوام زیاد بهت لطف کنم بعد از یه کم سرحال اومدنت می تونی بری دوبی ! راه دور هم تا اطلاع ثانوی مطلقاَ ممنوعه برات .

گفتم این حرف یعنی , سهیلا نفس نکش . می خوام برم روسیه مامان , یه جای دور خیلی دور ... لطفاَ‌ نه نگو ! اما جواب همون نه بود ! بنابراین من تا اطلاع ثانوی نفس نمی کشم !

...

شبا قهوه ای دلتنگی می کنه , اون عادت داشت بیاد بغل من , بعد جفتمون بریم بغل ... (توهم ... متوهم ... خوبه که قهوه ای هست )

...

یه روز می خوام برم میدون محسنی , یه کم همینطوری دور میدون راه برم و یه کمی هم به اون درختی که تو ضلع جنوب شرقی میدونه تکیه بدم  (!!!)  ... نمی دونم چرا ؟!

/ 0 نظر / 8 بازدید