play !

بیا باور کنیم هیچ کس مقصر نیست , نه من , نه تو , نه او ...

ما همگی آکتورهای فیلمی به نام زندگی هستیم ...

درست است بازی هم اصولی دارد , اما اول و آخر نامش بازی ست ... می توان در آن هر نوع که خواستی بازی کنی , همبازیهای مختلف انتخاب کنی و بازیهایی نو اختراع کنی !

نه تو مقصر نیستی که یک جا , یک روز دیگر نمی خواهی همبازی من باشی !

من مقصر نیستم که مقابل هر کسی قادر به نقش آفرینی نیستم !

او مقصر نیست که به دنبال همبازی بهتریست , همبازی ای از نسل خود !

شما مقصر نیستید که به دنبال آکتوری هستید که منطق بازی کردن را بلد باشد و نه فقط حس گرفتن و غرق شدن در نقش را !

...

هیچ کس مقصر نیست ... نه دوستداران منطق , نه آنها که می روند , نه آنها که زیادی احساسی هستند , نه آنها که همیشه می مانند و در انتظارند !

من تو را می بخشم همبازی قدیمی , تو نیز مرا ببخش , وقتی بازی می کنی باید تحمل برد و باخت را هم داشته باشی ! گاهی لایق نقش اولی و به تو نقش سیاهی لشگری موقتی را می دهند , این هم قسمتی از بازی این زندگیست ! نوعی باخت که تو آنقدر در همان نقش سیاهی لشگر غرق شده ای که بعدهای دور تازه آنرا می فهمی و چشمهایت به اشک می نشیند ! و دنیا بر سرت آوار می شود ...

هیچ کس مقصر نیست ... بازی زندگی , بازی مفتضح و مضحکیست که مجبور به ایفای نقشی در آن می شوی و ... گاهی هم می توانی به همه چیز پایان بدهی , البته تو آنقدرها هم ضعیف نیستی که به پایان با دست های خود بیاندیشی !

می خواهم ببخشم , بگذارم و بگذرم ! شاید این هم نوعی بازی باشد , بازی ای که بی حس گرفتن اجرا می شود , که اگر پای احساس به میان بیاید دوباره غمنامه ها خواهم نوشت و روز از نو و روزی از نو ...

پ.ن : خسته ام , چرا کلاغ زندگیم به خونه ش نمی رسه ؟!

امروز بسیار نیاز داشتم ... که یکی بود که می گفت به من , همه ی آن من از آن تو باشد وقتی که دلت می گیرد ... 

و تنها یک خواسته ی دیگر دارم ... آن روزی را ببینم که از این خواب پر کابوس برخاسته ام و زندگی دیگر بازی نیست , زندگی شعر است و شور است و عاشقیست , زندگی عطر عود است و غروب های بام محک , و گم شدن آن دو پرنده در افق آبی آسمان !

 

"مهربان باش

جنس کلماتم را بشناس

(و اگر توانستی) با وقار دوستم بدار !"

و من همچنان دوره می کنم حسرت را ...

مهربان که باشی مهربانی می خواهی , جنس کلماتت با همه فرق خواهد کرد و آنچنان باوقار خواهی بود که شایسته ی باوقار دوست داشته شدن خواهی بود ... اشتباهم کجا بود که از تمام این سه جمله ی ساده تنها حسرت اندکی بودنش , تنها اندکی بودنش در تمامی لحظات زندگیم غم را در چشمانم همیشگی ساخته است!

/ 0 نظر / 6 بازدید