lock !

درب خروجی حرفهای دل و ذهنم رو یه قفل بزرگ زدم ...

اومدم و نوشتم ... توی غمها ... توی شادیها ...

اما دیگه بسه ...

کلید قفل رو می خوام گم کنم ...

دکتر می گه تو با شهامتی و مامان می گه با اراده ای ...

اینها به آدم بی پروائی می دن ... من دیگه نمی خوام حرفهای دلم رو بی پروا بزنم ... من اصلاً دیگه نمی خوام حرف بزنم ...

 

پ.ن: چون عاشق نوشتن هستم دوباره به این خونه سر می زنم اینو خوب می دونم ... اما دیگه در قالب یادداشت های خصوصی خواهم نوشت ! و تنها برای رفع عطش نوشتنم !

/ 0 نظر / 9 بازدید